خلاصه قسمت 18 امپراطوری بادها
همون شبي که موهيولوارد داروخونه شده بود ئيس بايگاني خبر دار ميش هو مياد و به تسو ميگه يكي به انبار سم ها نفوذ كرده يه پادزهر رو برداشته و سربازا رو كشته كه تسو ميگه احمق ها اين همون پادزهري بود که دوجين گفت ازش مواظبت کنيد الان هم من حاليم نميشه بايد هر طور شده بگيرينش

گويو براي هائه اپ خبر مياره كه هنوز پادزهر رو پيدا نكرديم و همه ي پزشكها دارن همه ي سعيشون رو مي كنند و گويو هم ميگه هنوز خبري از موهيول هم نيست

مشاور يوري مياد پيشش و ميگخ چند صد تا بيمار رو دستمون مونده كه يوري بهش ميگه مي خوام برم مردم رو ببينم كه مشاورش ميگه اگه با كسي تماس پيدا كنيد مريض مي شويد كه يوري ميگه بايد مردم رو ببينم
يوري مي خواد بره بيرون كه حالش بد ميشه و پزشك بالا سرش ميارن و ميگه ايشون مبتلا شده كه مشاور يوري ميگه هيچ كسي نبايد بفهمه يوري مريض شده


مشاور يوري مياد پيش گوبو و هائه اپ و بهشون ميگه شاه يوري هم مبتلا شده و قبل از اينكه بدتر بشه بايد پادزهر رو پيدا كنيم

باگيوك براي سانگا خبر مياره كه اوضاع طبق روال ماست و اونا به اين راحتي ها نمي تونن پادزهر رو پيدا كنن و سانگا ميگه زود مشاورها رو احضار كنيد

رئيس محافظا مياد و به يوري ميگه مشاورها مي خوان شما رو ببينن كه يوجين ميگه بهشون بگو برن كه يوري ميگه نه و براي ديدن اونها ميره

سانگا به عنوان رئيس مشاورا ميگه شما بايد دليل اين بلاها رو بدونيد كه يوري ميگه به اين كارهاتون مي خواهيد بذر نفاق رو بين من و مردم بپاشيد و باگيوك ميگه تهمته كه يوري ميگه شك ندارم و يقين دارم
سانگا قضيه ي شاهزاده ي مُرده رو پيش ميكشه و ميگه شايد به خاطر عشق پدرانه اونو نكشتيد
يوري هم به همشون ميگه بريد بيرون كه باگيوك ميگه ما نمي تونيم تحت رهبري باشيم كه با دروغ كارهاشو پيش مي بره كه يوري عصباني ميشه و از حال ميره


برادر ملكه مياد پيشش و بهش ميگه اگه اون بميره يوجين پادشاه ميشه كه ملكه اين بار ميگه اون شوهر من و پدر بچه ام هست و دلم نمي خواد اون بميره

مشاورها با هم جلسه گذاشتن و مشاور سانگا ميگه اگه يوري به هوش نياد يوجين شاه ميشه

باگيوك از اينكه همه اين كارا رو به سانگا ربط ميدن ناراحته و به دوجين ميگه حالا نوبته ما هست براي همين اولين كاري كه بايد بكني اينه كه موهيول رو بكشي

يون درمونده يه گوشه نشسته و داره به بيمارهاي بدبخت نگاه ميكنه كه موهيول قهرمان ما سر مي رسه و ميگه پادزهر رو اوردم
يون به موهيول ميگه به قصر برو چون يوري مبتلا شده و حالش هم بده و
موهيول هم پادزهر رو به قصر مياره و ميرسونه دست شاه يوري تا درمانش کنن


و بعد هم هائه اپ مياد پيش موهيول و جلوش زانو ميزنه و ميگه منو ببخش من خيلي وقته که ميدونم تو شاهزاده اي ولي چيزي بهت نگفتم
موهيول هم به هائه اپ ميگه اگه مثل قبل يه طراح بودم و هويت واقعيم رو نمي دونستم مي تونستم راحت زندگي كنم اما الان كه تو سرنوشتم اينه كه گوگوريو رو نابود كنم نمي تونم
که هائه اپ در جواب بهش ميگه اگه اين مسئوليتو رد كني و با تقدير نحست مبارزه نكني روح هاميونگ اروم نميگيره و تو بايد سرزمينهاي پدريت رو پس بگيري ...

مشاور سانگا براي باگيوك خبر مياره كه پادزهر رو پيدا كردن و شاه هم حالش خوب شده كه باگيوك به دوجين ميگه مگه تو نگفتي نمي تونن پادزهر رو پيدا كنند پس چرا اينطوري شد حالا هم برو بيرون ببين چه خبر شده

دوجين پيش يون ميره و يون هم بهش ميگه ميدونستي که موهيول پادزهر رو پيدا كرده ؟؟؟

دوجين هم تا اينو ميفهمه ميره پيش باگيوک و بهش قضيه پيدا شدن پادزهر بوسيله ي موهيول رو ميگه ميگه به باگيوك قضيه رو ميگه و اونم عصبي ميشه وميگه برو و بكشش و دوجين هم ياد اون حرف موهيول مي افته كه بهش گفته بود يه روزي ما شمشيرهامون رو روبروي هم ميگيرم و ميفهمه که امروز همون روز هست ...

گويو داره جلوي اتاق موهيول نگهباني ميکنه كه يه جاسوس مي بينه و تا بهش ميگه داري چي جاسوسي ميكني يارو يه چاقو درمياره و ميزنه تو شكمش

يوري به هوش مياد و مشاورش بهش ميگه موهيول رفت و تنهايي از بويو پادزهر رو اورد كه يوري كمي اروم ميشه

هائه اپ به موهيول ميگه شاه مي خواد تو رو ببينه و وقتي سريو و يوجين ميان تا شاه رو ببينن رئيس محافظا بهشون ميگه ايشون اينجا نيستن و نمي تونيم به كسي هم بگيم که رفتن کجا

هائه اپ موهيول رو به معبد مي بره

يوري به موهيول ميگه من وقتي از سرنوشتت باخبر شدم تصميم گرفتم قربانيت کنم ولي الان که تو زنده اي بايدذ به عنوان شاهزاده اين کشور و پسر من زندگي کني پس خواهش ميکنم اينجا بمون ...
ولي موهيول ميگه اگه منو شاهزاده كنيد همه ي مشاورها بهتون پشت مي كنن و مردم ازتون دوري مي كنن كه يوري ميگه ديگه از اين چيزا ترسي ندارم هر چي ميخواد بشه بزار بشه ... .
و بعد هم يوري نزديك موهيول مياد و دستهاش رو ميگيره و كمي تو چشماي موهيول نگاه ميكنه و موهيول هم اشكش در مياده

سايه هاي سياه با فرمانده شون ميان تا يون رو به بويو برگردونند كه يون ميگه ديگه به بويو بر نمي گردم كه فرمانده ميگه ببرينش
موهيول داره ميره تا يون رو ببينه كه تو بين راه مي بينه دارن يون رو مي برن و جلوشون سبز ميشه و همشون رو ميكشه و يون رو نجات ميده

دوجين هم ميخواد بياد يون رو بيينه که ميبينه همه ي خدمتکاراي اونجا کشته شدن و يون هم اونجا نيست جلوتر ميره و ميبينه تو يکي از خونه ها ...


ميبينه يون و موهيول کنار هم نشستن و دارن به هم دل و قلوه ميدن که يکدفعه كه موهيول سر يون رو رو شونش مي ذاره و اين دوجين بدبخت هم اين صحنه رو ميبينه و از خشم به خودش مي لرزه

وقتي يون از اغوش موهيول بيرون مياد موهيول بهش ميگه ديگه نمي خوام فرار كنم و مي ايستم و با مشكلات مقابله مي كنم و به يون ميگه اگه اتفاقي برام افتاد تعجب نكن و بعد هعم دوباره يون رو تو بغلش ميگيره و دوجين هم که ديگه تحمل ديدن و شنيدن اين چيزا رو نداره از اونجا ميره


و وقتي ميره خونه هر چي جلوي چشمش ميبينه از عصبانيت خرد ميکنه { واقعا تو اين فيلم به نظر من دوجين از همه بيشتر سختي ميکشه }


موهيول پيش مارو و چوبالسو بر مي گرده و اين دو تا هم بهش احترام مي گذارن كه موهيول ميگه اگه شما دو تا هم بخواهيد اينكارا رو بكنيد منه بدبخت چيكار كنم و بهشون ميگه تا روزي كه زنده هستم شما دو تا دوستاي من هستيد و من رو هم مثل برادر خودتون بدونيد نه يه شاهزاده

يوري دستور جلسه ميده و سانگا از مشاورش مي پرسه دليل اين جلسه چيه كه اونم ميگه شايد به خاطر بيماري باشه و سريو و يوجين هم براي جلسه ميرن

يوري ميگه ما به همه ثابت كرديم كه اين بلاها رو يه عده ادم پست به راه انداختند و ربطي به شاهزاده سوم نداره كه باگيوك ميگه پس اون مُرده؟ كه يوري به موهيول ميگه بيا تو

موهيول وارد ميشه و جلوي همشون مي ايسته و يوري هم ميگه اين پسر سوم منه و اسمش هم موهيوله كه همه چشماشون گرد ميشه
سانگا صداش در مياد و ميگه به چه جراتي اونو شاهزاده صدا مي زنيد؟ و باگيوك ميگه ما مشاورها اونو به عنوان شاهزاده قبول نداريم
موهيول هم ميگه مي دونم از من خوشتون نمياد اما مي خوام كه يه فرصت به من بدهيد و اگه نتونستم خودمو اثبات كنم خودم خودمو مي كُشم

ملكه هم داغ كرده ميگه قسمت نبود كه اون احمق رو بكشم و اون سد راه يوجين ميشه

هائه اپ مياد پيش موهيول و بهش موهيول ميگه پيشنهاد خطرناكي كردي كه موهيول ميگه راه ديگه اي براي خفه كردنشون نداشتم

ماهوانگ حالش خوب شده و به يون ميگه چطور شدم كه يون ميگه حال خوب شده و ماهوانگ بهش ميگه چيزي بين تو موهيول است كه خودش ميگه به هر حال تو مال من هستي

تو همين حين خدمتكارش مياد تو و بهش ميگه موهيول شاهزاده است و ماهوانگ هم نمي دونه به نفعش شده يا به ضررش

مارو هم مياد و يون رو به قصر مي بره و پيش موهيول كه مي رسه ميگه اعلي حضرت موهيول رو بهتون معرفي مي كنم يون هم از اين که فهميده موهيول شاهزاده هست شکه شده

