خلاصه قسمت 15 امپراطوری بادها
دوجين هم که حسابی عصبی شده ...تو فکره که اين صحنه چه معني اي ميده
و موهيول هم به يون ميگه فعلا نمي تونم ببينمت که يون ميگه نگران من نباش و بهش ميگه دوجين تو خدمت سانگا است و موهيول هم خوشحال ميشه

موهيول بعد از اون ديدار عاشقانه با يون - پيش مارو بر ميگرده و به مارو ميگه دوجين تو پايتخته و تو خدمت سانگا است که مارو ميگه اونجا نمي تونيم ببينمش

سريو که مشتاق شده سر برادرش چي اومده پيش يوري مياد و ازش مي پرسه برادر مرده من کجا دفن شده که يوري ميگه حرفشو نزن

مشاور يوري به سريو ميگه چرا اين تجربه ي بد رو ياد پدرتون مياريد که سريو ميگه فهميدم که برادرم زنده است و قضيه ي گردنبند و دوجين رو براي مشاور يوري ميگه

گويو مارو و موهيول رو مامور تعليم جاسوسهاي گوگوريو ميکنه و ميگه اين اموزشها بايد مخفي بمونه
موهيول به سربازاي اماده ي تعليم ميگه هر کسي از مرگ مي ترسه همين الان بره و ميگه براي مقابله با سايه هاي سياه بايد يکي بشيد و تمرينات اموزشي رو شروع ميکنه


سريو براي يوري خبر مياره که رئيس گيسان رو کشتند و مشاورش ميگه فعلا نميشه سربازا رو اعزام کرد و يوري هم ميگه تسليت منو اعلام کن

باگيوک نقشه داره تا با کمک دوجين اتحاد بين مشاورهاي يوري رو از بين ببره و ميگه بايد ريشه ي اونها رو از بين ببريم

هائه اپ يه ماموريت به موهيول و مارو ميده و ميگه اين پيغام رو براي رئيس هوانا ببريد و جوابشو بياريد و بهشون ميگه مراقب جاسوسهاي بيريو باشيد

موهيول و مارو براي پيغام بردن مي روند که مي بينند يه عده ادم کش وارد خونه ي هوانا شده و اونو گروگان گرفته و موهيول ميگه بايد ببينم کار کيه
دنبال اون نقاب دارها رو ميگيرن و مي بينن که به خونه ي سانگا رفتند



سانگا به هوانا ميگه تو مي خواي به يوري کمک کني؟ و هوانا که ميبينه اوضاع بدجوري است از سانگا بخشش مي خواد که سربازاي سانگا مارو و موهيول رو مي بينند که اون دو تا فرار مي کنند

هائه اپ از خوبيهاي موهيول پيش يوري ميگه و ميگه هويتش رو به همه اعلام کنيد که يوري ميگه حرفشم نزن
که در همين حين گويو براي يوري خبر مياره که قوم بيريو هوانا رو گرفته که يوري ميگه حتما مي خواسته بترسوندش و به هائه اپ ميگه مراقب حرکاتشون باش

مارو و موهيول به خونه برميگردن و مارو به موهيول ميگه بين سربازاي بيريو يکي برام اشنا بود که موهيول ميگه اون دوجين بود

کار و کاسبي يون خوب شده که خدمتکارش ميگه مجاني اونا رو معالجه ميکنه که ماهوانگ کفرش در مياد که مردم دور ماهوانگ رو مي گيرند و ازش به خاطر درمانشون تشکر مي کنند
يون هم از اين فرصت استفاده ميکنه و به مريضا ميگه هر وقت خواستيد به درمانگاه بياييد و يون هم شروع به درمان مريضها ميکنه و دوجين هم اين صحنه رو ميبينه

دوجين به کمک يون مياد و مريضو براش اماده ميکنه که يون هم اونو ميبينه و مي فهمه از چيزي ناراحته

دوجين به يون ميگه ديگه داري زياده روي مي کني تو درمان بيمارها که يون ميگه من با اين کار ارمش پيدا مي کنم و روحم اروم ميگيره و به دوجين ميگه موهيول هم از بويو برگشته ها
دوجين به يون ميگه دلم مي خواد موهيول رو ببينم که يون ميگه اونم داره دنبال تو ميگرده و پيغام داده که مراقب باشي

دوجين کمي از گذشته ي خودش ميگه و از زحمات وساجا پدر يون قدرداني ميکنه و از قولي که به پدر يون براي ازدواج با اون داده صحبت ميکنه که يون با شنيدن اين حرفا يکه مي خوره

يون تو افکار خودش غرق ميشه و براي اينکه از بين دوجين و موهيول يکي از اونا رو انتخاب کنه تو فکره
تسو تو بويو به هوش مياد و رئيس بايگاني به زمين مي افته و از تسو بخشش مي خواد که تسو ميگه بلند شو و مي بخشدش
رئيس بايگاني به تسو ميگه بين ما خائن بود و اونا موهيول و مارو هستند که تسو چشماش گرد ميشه

موهيول داره وسايل جنگي گوگوريو رو بررسي ميکنه و دستوراتي براي تير و کمان ميده و به مارو ميگه بايد بهتر بشن

چوبالسو يوجين رو پيش موهيول مياره و موهيول هم از يوجين معذرت مي خواد که يوجين ميگه بخشيدمت
يوجين به موهيول ميگه قبلا هم بهت گفتم وقتي خشمت از بين بره جاشو وفاداري و خدمت به شاه ميگيره و موهيول هم ميگه من به گوگوريو وفادارم
و يوجين هم در ادامه به موهيول ميگه دلم مي خواد همون طوري که به هاميونگ خدمت مي کردي به من هم خدمت کني و کمک کني ضعفهام رو بپوشونم که موهيول ميگه باشه

ملکه دوباره نگران يوجين شده ودق ودليشو سر يونهواي بيچاره درمياره و دوباره يه چک تو گوشش مي خوابونه و ازش مي پرسه کجاست؟
يونهوا هم چيزي نميگه و ملکه ميگه اگه حرف نزني از قصر بيرونت مي ندازم که يونهوا با گريه ميگه رفته دفتر جاسوسي و مي خواد اوني که دزديدش رو ببينه
منلکه هم دوباره ميپرسه مي پرسه براي چي اون سايه هاي سياه بايد در دفتر جاسوسي باشن که يونهوا ميگه اونها قبلا افراد هاميونگ بودند که ملکه ياد موهيول و مبارزه با يوجين مي افته

چوبالسو دنبال دوجين مياد که دوجين از پشت شمشيرش رو زير گلوي چوبالسو مي گذاره که موهيول سر مي رسه و ميگه من بهش گفتم دنبالت بياد تا همديگه رو ببينيم

بعد سه نفري سر يه ميز ميشينن و تا مي تونن مي خورن که مارو به دوجين ميگه بانو يون رو ديدي که اونم ميگه اره مارو داره همه چي رو ضايع مي کنه و به دوجين ميگه موهيول عاشق يون شده که دوجين از موهيول براي مراقبت از يون تشکر مي کنه و بهش ميگه از حالا به بعد فقط خودم ازش مراقبت مي کنم
موهيول هم تا اينو ميشنوه بحث رو عوض ميکنه و ميگه از اينکه پيش قوم بيريو هستي نگرانم چون من با باگيوک مشکل دارم و مارو هم ميگه يه روزي ازش انتقام مي گيريم

موهيول به حرفهاي دوجين فکر مي کنه و نمي دونه به عشقش مي رسه يا نه و اون طرف هم دوجين به حرفهاي موهيول و رابطه ي بدش با باگيوک فکر ميکنه


تسو که حالش بهتر شده به رئيس بايگاني ميگه به همه ي رئيسها بگو برن سر کارشون
رئيس بايگاني به تسو ميگه وقتي به شما حمله شد دوجين اومد وگرنه اوضاع بدتر هم ميشد و تسو ميگه همه ي اونايي که دوجين رو مي شناسن به زودي کشته ميشن

سانگا دوجين رو مي بينه و از چشماي دوجين قدرت رو مي خونه و به باگيوک ميگه روزي که به سن من برسي چيزايي رو مي بيني که الان نمي توني ببيني و به باگيوک ميگه اون برامون شر ميشه

گويو به سريو ميگه تو قوم بيريو هم کسي دوجين رو نمي شناسه که سريو گردنبند موهيول رو نشون گويو ميده و ميگه اين گردنبند برادرم دست دوجين بود

گويو که گردنبند رو شناخته از هائه اپ مي پرسه مگه اين گردنبند موهيول نبود؟ که هائه اپ ديگه نمي تونه چيزي رو از گويو مخفي کنه و بهش ميگه موهيول يه شاهزاده است

سريو دوباره دوجين رو احضار ميکنه و بهش ميگه مي دونم دروغ گفتي که سرباز بيريو بودي که دوجين باز هم انکار ميکنه

دوجين از پيش سريو مياد و گويو به سربازا ميگه بگيريندش و هائه اپ از دوجين مي پرسه قبلا کجا کار مي کردي و چطور شده که به گوگوريو اومدي
دوجين به گويو مي گه تا باگيوک نياد يه کلام هم حرف نمي زنم که گويو شمشيرش رو زير گلوي دوجين مي گذاره که هائه اپ ميگه کارش نداشته باش

باگيوک از دوجين مي پرسه سريو باهات چيکار داره که دوجين ميگه اون گردنبند مال اخرين برادرش بوده و کنجکاوه که من اونو از کجا اوردم
باگيوک قضيه ي قرباني کردن بچه ي سوم شاه يوري رو براي دوجين ميگه و دوجين هم به شَک مي افته که موهيول يعني کي ميتونه8 باشه ولي به باگيوک چيزي نميگه

يکي از سايه هاي سياه به گوگوريو اومده و دوجين هم اونو ميبينه و يارو به دوجين ميگه بايد موهيول و مارو رو بکشي که دوجين ميگه فعلا نميشه و اطلاعاتي رو به جاسوسه ميده تا به بويو ببره

دوجين هم مياد پيش يون و به يون ميگه مدتي از اينجا ميرم که يون ميگه نگران نباش و مراقب خودت باش

افراد برادر ملکه ميان تا موهيول رو بکشند که موهيول حساب چند تاشون رو مي رسه که يکي از اونها شمشير رو زير گلوي مارو مي ذاره که موهيول دست از کشتن اونها بر مي داره و تسليم ميشه

موهيول و مارو رو مي بندند که باگيوک مياد و ميگه من ميدونستم شما قبل مي خواستين به وسيله ي يوجين شاه يوري رو بکشيد و ازشون مي پرسه حالا چي شده تو دفتر جاسوسي کار ميکنيد؟ شما بايد هويتتون رو به ما بگين که اونا هيچي نميگن


برادر ملکه هم يه اهن داغ بر مي داره و ميگه اگه حرفي نزنيد اين اهن داغو تو چشمات مي کنم که هائه اپ و گويو سر مي رسن

که باگيوک به سربازاش ميگه هائه اپ و افرادش رو هم به خاطر خيانت دستگير کنيد و داره خيلي قلدريش ميشه که شاه يوري وارد مي شه ...