تو قسمت قبل ديديد که موهيول يوجين و يونهوا را دزديد و به يونهوا گفت برو و پيغام منو به يوري بده و اکنون ادامه ي ماجرا

يوري به سانگا گفته بود بايد يوجين رو پيدا کنيد وگرنه سزاي کارهاتون رو مي بينيد و حالا موندند چطور يوجين رو پيدا کنند که سانگا به باگيوک ميگه به سربازاي قبيله بگو برن دنبال يوجين بگردند

 



 

يونهوا مي ره تو قصر و به چوبالسو ميگه بايد شاه يوري رو ببينم و هيچ کسي هم نبايد بدونه من مي خوام شاه رو ببينم

 

 

يوري به يونهوا ميگه تو خدمتکار يوجين نيستي و يونهوا هم همه ي ماجرا رو براش تعريف ميکنه

تو کلبه يوجين به موهيول ميگه به برادرم حسوديم ميشه چون الان که مُرده هم است اين همه طرفدار داره ولي هيچکسي طرفدار من نيست
و در ادامه به موهيول ميگه الان نفرت همه ي وجودت رو پر کرده و روزي مي رسه که اين نفرت از وجودت پاک ميشه و مجسمه اي که داري ميسازي رو خيلي بهتر مي سازي



يه نفر که مثل سايه هاي سياه است با شمشير مي ره بالاي سر باگيوک و شمشير رو زير گلوي باگيوک مي زاره اما بعدش جلوش زانو مي زنه و نقابش رو بر مي داره که معلوم ميشه دوجين است



 و يوري هم  تنهايي راهي تپه ي پيونگ چون ميشه


 

چوبالسو مي اد پيش گويو و هائه اپ و ماجراي يونهوا رو ميگه که گويو يه چک نثارش مي کنه و بهش ميگه چرا الان داري اينو ميگي که هائه اپ ميگه بايد يواشکي بريم تپه ي پيونگ چون

 

يوجين براي موهيول کمي سوسه مي ادو ميگه از اينکه براي مرگ هاميونگ نتونستم کاري بکنم متاسفم که موهيول بهش ميگه تو نبايد معذرت بخواهي و شاه يوري بايد معذرت بخواهد و ميگه دلم مي خواد ببينم که براي نجات پسرش مي اد يا نه

که مارو به موهيول ميگه يکي داره مي اد

 


 و موهيول کمانش رو بر مي داره و ميره و اولين تيرش رو به سوي يوري نشونه ميره امه به قصد با کمي فاصله به طرف يوري پرتاب ميکنه که يوري متوجه اون ميشه

يوري از اسب پياده ميشه و به موهيول ميگه مگه تو يکي از سربازاي هاميونگ نيستي؟
پس چرا اين کار رو مي کني؟
موهيول هم ميگه خود شما باعث اين کار شديد و باعث شديد من که از بويومتنفر بودم سگ اونا بشم.و ميگه من به شما اعتماد داشتم اما با کشته شدن هاميونگ از شما متنفر شدم

 

 

موهيول در ادامه به يوري ميگه منو به عنوان برده به اردوگاه سايه هاي سياه بردند اما همه ي سختيها رو براي انتقام گرفتن از شما تحمل کردم
يوري هم ميگه اگه دلت به کشتن من خنک ميشه منو بکش که يکدفعه يه تير مي اد و از پشت به موهيول مي خوره و موهيول با وجود اينکه مي تونه يوري رو بزنه تيرش رو به طرفي ديگه پرتاب ميکنه


هائه اپ به گويو و چوبالسو ميگه بريد شاهزاده رو پيدا کنيد و مي اد ببينه کسي که با تير زده کي هسته و مي بينه موهيول است و وا مي ره و به لرزه مي افته
هائه اپ که اسم موهيول رو مي بره يوري مي فهمه که پسر گمشدش همين موهيول خودمونه که يوري رو پاهاش نمي تونه بند بشه و مي افته

 

 


مارو هم مواظب يوجين است که گويو و چوبالسو مي ان سراغش و مارو هم شمشير رو مي ذاره زير گلوي يوجين و وقتي گويو و چوبالسو رو مي بينه گريه اش ميگيره

 

 

يوري هم يوجين رو بر مي داره و مي اد به قصر و سريو و بقيه هم به پيشوازش مي رن

 


ملکه که تا حالا حالش خوب نبود وقتي يوجين رو ميبينه حالش خوب ميشه و به يوجين ميگه چرا منو درک نمي کني که چقدر نگرانت هستم و يوجين هم معذرت مي خواد
يوجين هم از يونهوا معذرت مي خواد که به دردسرش انداخته و عشقش رو در اغوش ميگيره و بهش ميگه ديگه اذيتت نمي کنم



 

 

هائه اپ موهيول رو يواشکي به قصر مي اره و براش پزشک مياره که پزشک ميگه بايد يه کمي ديگه صبر کنيم تا وضعيتش معلوم بشه

 


 

گويو به مارو ميگه پزشک بالاي سر موهيول اومده و ازش مي پرسه واقعا مي خواستيد شاه يوري رو بکشيد؟که مارو تمام ماجراي سايه سياه شدن خودش و زجرهايي رو که کشيده براشون ميگه و زار زار گريه ميکنه

 

 

يوري به هائه اپ ميگه تو موهيول رو بزرگ کردي؟که هائه اپ ميگه اول نمي دونستم کيه اما بعد فهميدم که شاهزاده ي گوگوريو است و بعد هم تو قلعه ي جولبون پيش هاميونگ تعليم ديد و يکي از ياران هاميونگ شد و در ادامه هم هائه اپ ميگه فکر نميکنين حالا ديگه بايد بهش بگيم شاهزاده هست که يوري ميگه اون تقديرش اينه که همنينطور زندگي کنه پس اون ديگه شاهزاده نيست
يوري هم ياد روزهايي مي افته که موهيول رو ديده و حي با خودش کلنجار ميره که ايا خوب کاري کرده اونو نکشته يا بايد اونو تو همون بچگي ميکشته

 


 

سريو هم که کنجکاو شده گويو رو دعوت ميکنه و ازش ماجرا رو مي پرسه که گويو ميگه دستور خاص اعلي حضرته و نمي تونم چيزي بگم

 


براي باگيوک خبر مي ارن که شاهزاده يوجين زنده برگشته و خود يوري نجاتش داده

 

 

باگيوک ياد دوجين مي افته که خودش رو تسليم اون کرده و الان هم تو زندانه تا باگيوک تصميم بگيره در خدمت اون باشه يا نه

 

موهيول به هوش مي اد و وقتي رئيس رو مي بينه شوکه ميشه و هائه اپ براش ميگه که اون و گويو و چوبالسو براي شاه يوري کار مي کنند
موهيول ميگه اون باعث مرگ هاميونگ شد که هائه اپ ميگه شاهزاده خودش براي کشته شدن داوطلبانه رفت و شاه يوري هرگز چنين قصدي نداشته و شاهزاده به خاطر گوگوريو و مردمش حاضر به خودکشي جلوي تسو شد و موهيول هم با شنيدن اين حرفا گريش ميگيره و ميگه يعني من اين همه وقت ميخواستم يه ادم بي گناه رو بکشم


 

 


يون که حالا برده ماهوانگه ياد روزاي خوشش مي افته و ماهوانگ بهش ميگه تو برده من هستي و من مالک تو ولي من نمي خوام بفروشمت وبايد مثل يه پزشک برام کار کني

 

 

باگيوک تصميم ميگره دوجين رو ازمايش کنه و در همين حين که ماهوانگ داره پيش سانگا مي ره با يون, دوجين اونو مي بينه

 

ماهوانگ يون رو مي بره پيش سانگا و سانگا هم ميگه 1000نيانگ مي خرمش که ماهوانگ ميگه براي فروش نيست و اون يه پزشکه


 

باگيوک به دوجين ميگه حرفهايي که زده بودي درست بود و ميگه با بهترين سرباز من مبارزه کن و دوجين با غلاف شمشير و يه ضربه کار يارو رو يکسره ميکنه

 


يون هم طب سوزني رو سانگا رو شروع ميکنه و بهش ميگه ممکنه دست و پاهات کمي بي حس بشه که سانگا ميگه عيبي نداره

 


يوري از هائه اپ مي پرسه حال موهيول چطوره که ميگه خوبه و يوري ميگه وقتي حالش خوب شد بفرستش بره و براي خودش بهتره که ندونه کي هسته

 

 

گويو براي هائه اپ خبر مياره که موهيول و مارو غيب شدند که هائه اپ ميگه اون حالش زياد خوب نيست و هر طور شده بايد پيداش کنيم

 

 

تو راه فرار کردن موهيول زمين مي خوره و حالش بدتر ميشه و هائه اپ هم دو تا تصوير از موهيول و مارو ميکشه و ميده به گويو تا اون دو تا رو پيدا کنند

 

مارو با موهيول به هر شکلی هست به يه غارمي رن و مارو به موهيول ميگه به اندازه ي کافي زجر کشيديم و بهتره برگرديم پيش هائه اپ

 

 


تو بويو رئيس بايگاني که حالا همه چيز دستش افتاده مي پرسه دوجين اگه زنده باشه باعث دردسر ما تو اينده ميشه پس هر چه زودتر ببينيد چي شده

رئيس بايگاني براي تسو خبر مياره که همه ي جاسوسهامون تو گوگوريو کشته شدند و از اون دو تا سايه سياهي که براي کشتن يوري فرستاده بوديم هم خبري نيست

 


 

 

موهيول به ياد حرفهاي يوري  و هائه اپ مي افته و مطمئن ميشه مرگ هاميونگ تقصير يوري نبوده
بعد خودش رو سرزنش ميکنه که چرا اين کارها رو کرده و گريه اش ميگيره

 


صبح مارو از خواب بيدار ميشه و مي بينه حال موهيول بده و ميره تا براش دکتر بياره  مارو پيش ماهوانگ مي اد و ازش تقاضاي کمک مي کنه که ماهوانگ ميگه برو از هائه اپ کمک بخواه و چون مارو دوباره خواهش ميکنه قبول ميکنه کمکش کنه
خدمتکار ماهوانگ بهش ميگه مي خواي کمکشون کني که ماهوانگ ميگه از وقتي به شاهزاده خيانت کردم يه شب ارامش نداشتم و بايد کمکشون کنم تا راحت بشم  

 


 

 

ماهوانگ يون رو خبر ميکنه و مارو وقتي اونو مي بينه جا مي خوره اما چيزي نميگه و يون رو بالاي سر موهيول مي بره
يون هم وقتي موهيول رو تو اون وضعيت مي بينه گريه اش ميگيره