تو قسمت قبل ديديد که تسو سايه هاي سياه رو احضار کرد و به دوجين گفت بايد کسي رو براي اون بکشه و دوجين مي پرسه کي؟که رئيس بايگاني ميگه وقتش که برسه مي فهمين

 


يون به پدرش ميگه براي چي شاه تسو خودشو قايم مي کنه؟ و وساجا ميگه من بايد حتما اونو ببينم و با يون مي رن که رئيس بايگاني ميگه شاه منتظرتون است


 

وساجا به تسو ميگه خوشحالم که حالتون خوبه و تسو هم ميگه اين کار موباک بوده و ساجا يکه مي خوره و ميگه مطمئنيد که رئيس بايگاني ميگه قاتل اعتراف کرده و تسو به وساجا ميگه محافظات رو بفرست تا همه ي همکاراش رو بگيرن

 

 


دويجن هم که ديگه خ الان خيلي نگران وساجا شده ميخواد بره ببيندش  که سربازا نمي ذارن و ميگن کسي حق خروج نداره و اون طرف وساجا هم همه ي محافظاش رو مي فرسته که بروند قاتلا رو دستگير کنند

 

وزير بايگاني مي اد پيش دوجين و موهيول و بقيه و بهشون ميگه تاک روک(وساجا) خائن است که دوجين ميگه باور ندارم و تا شاه تسو رو نبينم يه قدم هم جلو نمي گذارم


 


بنابراين دوجين مي ره پيش تسو و ازش مي پرسه وساجا واقعا مي خواسته شمار و بکشه؟که تسو ميگه دست خط وساجا رو قاتل داشته و به دوجين ميگه برو وساجا رو بکش


 

مارو به موهيول ميگه واقعا مي خواي وساجا رو بکشي که موهيول ميگه اگه اينکار رو نکنيم يکي ديگه اين کار رو مي کنه و ما رو هم ميکشن و تازه نمي تونيم يون رو هم نجات بدهيم

 

 

يکي از ياران وساجا مي اد و بهش ميگه تسو تو رو خائن مي دونه و براي همين سايه هاي سياه رو احضار کرده و به خاطرهمين محافظين شما رو به خارج شهر فرستاده

 

 

وساجا يون رو احضار مي کنه و بهش يه جعبه مي ده و ميگه اينه به قلعه اي که ميگم ببر  اينطوري يون رو فراري ميده

 

 

دوجين و موهيول و بقيه وارد قصر وساجا ميشن و محافظا رو ميکشند و دوجين ميره بالاي سر وساجا . وساجا هم به دوجين ميگه کاري که تسو گفته رو انجام بده
وساجا به دوجين ميگه بايد مراقب يون باشي و بعد جلوي دوجين زانو ميزنه و بهش ميگه اگه مي خواي اعتماد شاه رو جلب کني خودت بايد اين کار رو بکني و دوجين هم  ميگه منو ببخش و وساجا رو ميکشه




دوجين بعد از کشتن وساجا بالا سرش ميشينه و زار زار گريه مي کنه

موهيول و مارو هم که دنبال يون اومدند پيداش نمي کنند که يکي از خدمتکارها ميگه نيم ساعت پيش از اينجا رفته

يون از اون خدمتکارش که دنبالش است مي پرسه اين راه قلعه ي باکام نيست که اون يارو ميگه داريم به سمت مرز مي ريم تا از کشور خارج بشيم و بعد يه نامه به يون ميده و بهش ميگه اين نامه رو پدرتون نوشتن
يون نامه ي پدرش رو مي خونه و مي فهمه که پدرش تا حالا مُرده –وساجا براش نوشته که نبايد کينه اي از تسو داشته باشه و بخواهد انتقام بگيره و يون هم اشکش در مي اد

 


 

سربازا سر مي رسن و يون رو محاصره مي کنند که موهيول و مارو سر مي رسن و سربازا رو مي کشند

 

 

يون به موهيول ميگه منو ببر قلعه ي بويو که موهيول ميگه نميشه و مارو هم ميگه پدرت تا الان ديگه مُرده و يون هم دوباره گريه اش مي افته
يون هم نمي خواد بره که موهيول بقلش مي کنه و روي اسب مي گذاردش و يون هم ميره و موهيول هم ياد گذشته ها مي افته و خودش با مارو به قصر بر مي گردند

 

 

رئيس بايگاني براي تسو خبر مي اره که دوجين وساجا رو کشت اما يون فرار کرد و الان سربازا دنبال يون مي گردند که تسو ميگه به سربازا بگو دنبال يون نگردند

 

 

براي يوري خبر ميارن تاک روک مُرده که هائه اپ ميگه بله و همه ي جاسوسها هم دارند خودشون رو مي کشند و دليل قتل وساجا رو نمي دونيم که يوري ميگه سربازا رو اماده نگه داريد

 


 

باگيوک هم ميره پيش سانگا و ميگه يوري افرادي رو براي زير نظر داشتن ما فرستادن و حواسشون به همه است که باگيوک ميگه اينا همش کار هائه اپ است و من نقشه اي براش دارم

 

 

و بعد هم ياگيوک ميره  پيش ماهوانگ و ماهوانگ بهش ميگه اگه مي خواين قضيه ي سايه هاي سياه که هشدارش رو بهتون داده بودم رو به يوري نگويم بايد کمي از حق تجارت بيريو رو به من بدهيد که باگيوک يقه اش رو مي گيره


و ميگه مي خوام يکي از اون هرزه هات رو بخرم و اون هائه اپ است(کنايه از به دام انداختن)

 

 

يوجين هم چوبالسو رو احضار ميکنه و بهش ميگه امروز رو بايد همراه من بياي بيرون قصر
چوبالسو بهش ميگه اگه اتفاقي بيافته همش تقصير من مي افته که يوجين بهش ميگه همه چيز رو گردن من بنداز

 

 

 تو بازار چوبالسو به يوجين ميگه مي خواي يه جاي خوب ببرمت که مي بردش هرزه خونه
بعد يه رديف دختر مي ارن و چوبالسو به يوجين ميگه يکشون رو انتخاب کن که يوجين يک نظر به اونا مي ندازه و ميگه نمي خوام و در مي ره که ماهوانگ بين راه مي بيندش

 

 

 

وقتي يوجين بر مي گرده ملکه بهش ميگه کدوم گوري بودي؟ و يک چک تو گوش يون هوا مي خوابونه که يوجين ميگه تقصير اون نيست و تقصير خودمه و مادرش هم ميگه اگه يک بار ديگه از اين کارها کني تلافيشو سر اين هرزه در مي ارم

 

 

براي يوري خبر مي ارن که رئيس گيسان يعني همسر سريو مُرده و به مشاورش ميگه برو به گيسان

 

 

دو اردوگاه سايه هاي سياه يکي از سايه سياه ها يواشکي مي خواد بره جايي که دوجين سر راهش سبز ميشه و مارو هم يک نامه از تو يقه ي اون يارو در مي اره
مارو نامه رو مي خونه و به دوجين ميگه اون اطلاعات ما رو مي بره بيرون و دوجين ازش مي پرسه اون اطلاعات رو براي کي مي بري که اون يارو هم ميگه منو بکشين و دوجين هم شروع ميکنه کتکش بزنه


 

مارو هم ميره پيششو بهش ميگه از وقتي وساجا مُرده دوجين ديگه اون دوجين سابق نيست و اگه حرف نزني تو رو مي کشه


 

مارو مياد پيش دوجين و موهيول مي اد و ميگه حرف نمي زنه و دوجين ميگه اگه حرف نزنه ميکشمش و ميگه بايد ابروي وساجا رو برگردونم

 


 

رئيس بايگاني به اردوگاه سايه هاي سياه مي اد و ميگه از الان من مسئول سايه هاي سياه هستم

 

 

رئيس بايگاني به دوجين ميگه بايد بري ژين و تا يکسال اونجا بموني تا قدرتمون بيشتر بشه و فردا صبح بايد حرکت کني

موهيول هم مي اد پيش دوجين و بهش ميگه واقعا مي خواي بري ژين؟ که دوجين ميگه اون خيلي وقته مي خواد از دست من خلاص بشه و عمرا اگه منو ديگه به بويو احضار کنه

 

 

دوجين هم يه بسته به موهيول ميده و ميگه اين نحوه ي کار با سلاح هاست و موهيول هم گردنبدنش رو به دوجين مي ده و ميگه اين تنها چيزيه که والدينم برام گذاشتن و به دوجين ميگه تواولين کسي هستي که من هميشه احساس ميکردم که تو  مثل برادرم هستي و اين طوري اين دوتا رفيق به هم نگاه ميکنن

 



 

 

تو بين راه به ژين دوجين همراهيانش رو ميکشه و در مي ره و از اينجا راهش و ماموريتش عوض ميشه

 

 

تو اردوگاه خبر پخش ميشه و مارو به موهيول ميگه دوجين فرار کرده


 

سريو به گوگوريو بر مي گرده و يوري ازش معذرت مي خواد و يوري هم تو اغوشش مي گيره و بهش ميگه خوشحالم که اومدي و دابو به يوري ميگه رئيس جديد گيسان به شما وفاداره



 

گويو هم سه تيغ کرده و اومده سريو رو از دور ببينه که سريو يکدفعه از پشت سر مي رسه که گويو وا مي ره و سريو بهش ميگه تو گويو هستي و گويو هم ميگه بله و به گويو ميگه هائه اپ رو به اتاق من بيار

 

 

هائه اپ و گويو به اتاق سريو مي ان و سريو هم يه نامه جلوي هائه اپ مي گذاره و بهش ميگه نگاهش کن و ميگه اين نقشه ي اردوگاه سايه هاي سياه است
سريو بهش ميگه اينو جاسوسهاي گيسان برام تهيه کردند و حدود يک ماه ديگه بايد اونا رو تو کوهستان ببيني که هائه اپ ميگه خودم مي رم

 

 

تو اردوگاه سايه هاي سياه موهيول و مارو يکي رو مي بينن که داره يواشکي خارج ميشه و دنبالش ميرن و موهيول باهاش مبارزه ميکنه و شکستش مي ده

 


گويو به هائه اپ ميگه حتما نتوسنته ماموریتش رو انجام بده

 

 

 

فرمانده به موهيول و مارو ميگه رئيس بايگاني باهاتون کار داره و رئيس بايگاني اونا رو پيش تسو مي بره
تسو ميگه يه ماموريت مهم براتون دارم و رئيس بايگاني ميگه بريد گوگوريو و يوري رو بکشيد

 


بعد دو تا شمشير بهشون ميده و ميگه بريد و قلب يوري رو برام بياريد و اگه اينکار رو بکنيد جز دربار مي شيد و تا هفت نسل بعدتون ثروتمند خواهند بود ...