خلاصه قسمت 7 امپراطوری بادها
و اکنون ادامه ی ماجرا
یوری که می ترسید هامیونگ بره و خودش رو تسلیم کنه به مشاورش گفت حواست باشه هامیونگ پاش رو از قصر بیرون نگذاره و روسا هم بویی نبرند

تو کمپ بویو تسو میگه هنوز خبری نشده که میگن نه و میگه هر چی گروگان تو اردوگاه دارید را بکشینکه یون به تسو میگه بین این ادمها ادمای عادی هستن و نباید اونها رو بکشین که تسو میگه تو بی خودی مهربون هستی و اونا برای ما دشمن هستن

دوجین هم با رئیس بایگانی یه ذره به تیپ هم می زنند و رئیس بایگانی به یکی از سربازش میگه حواست به دوجین باشه

سربازای بویو هم به جون سربازای گوگوریو می افتن و کت بسته همشون رو میکشن

برای یوری خبر میارن که تسو صدها سرباز از ما رو که اسیر بودن کشته و یوری هم به مشاورش میگه می خوام سربازای مرگزی رو برای جنگ ببرم و دستورم رو به رئیسها بگو

مشاوره هم میاد و به هامیونگ میگه که هامیونگ میگه من همه ی مسئولیت رو به عهده میگرم که مشاوره میگه شاه قبول نمی کنه

سانگا هم میاد پیضش یوری و به یوری میگه شنیدم می خوای سربازای مرگزی رو برای جنگ ببری که یوری میگه جنگ ناگریز است و باید با تسو بجنگم که سانگا میگه باید هامیونگ رو تسلیم تسو کنی که یوری میگه هرگز
سانگا هم میگه قربان التماس میکنم درخواست تسو رو بپذیرید که یوری میگه من التماستون میکنم رئیسها رو برای جنگ با بویو راضی کن و اونا تو جنگ تو سرما با ما نمی تونند پیروز شوند
موهیولو بقیه هم اومدن ببینن هامیونگ چی شده که میگه اونو تو اتاقش حبس کردند و شاهزاده کاری نمی تونه بکنه
یاران با وفای هامیونگ جمع می شن و میگن نباید بگذاریم شاهزاده خودش رو به کشتن بده و باید نجاتش بدهیم و سریو هم می اد و میگه باید اونو نجاتش بدهید

دست به کار میشن و وارد قصر میشن و چند تا از سربازا رو میکگشن و موهیول هم از یکی از سربازا میپرسه اتاق شاهزاده هامیونگ کجاست که سرباز جواب میده اون از اینجا به اردوگاه بویو رفته

مشاور یوری هم براش خبر میاره که هامیونگ به سمت اردوگاه بویو رفته
هامیونگ هم برای اخرین بار در مرز گوگوریو احترام به جا می اره و برای همیشه از گوگوریو خداحافظی میکنه

یوری میگه همه ی راه هار و ببندید و نباید بگذارید هامیونگ بره پیش تسو و خودش هم دنبالش راه می افته
سربازای باگیوک جلوی هامیونگ رو میگیرن که میگه می خوام بره به سمت اردوگاه بویو و راه رو باز کنید و باگیوک میگه حالا که می خوای بری منم باهات میام و به سربازاش میگه هر کی خواست از اینجا رد بشه رو بکش
موهیول و افرادش هم وقتی می خوان برن پیش هامیونگ که یکی از سربازا یه تیر پرتاب میکنه و میخومره به سینه ی موهیولو اونم بیهوش میشه

رئیس بایگانی برای تسو خبر می اره که شاهزاده هامیونگ اینجاست و تسو به هامیونگ میگه فکر نمی کردم یوری پسر خودش رو بفرسته

و هامیونگ هم میگه اگه پسر داشتی می فهمیدی که یه پسر هرگز پدرش رو به کشتن نمیده و تسو هم میگه تو درست میگی اما اگه پسری داشتم نمی گذاشتم اینطوری بمیره و هامیونگ هم میگه اینقدر به پدرم تهمت نزن و منو بکش

و رئیس بایگانی به خنجر به هامیونگ میده و تسو میگه به قولم وفادارم و تا قبل از اینکه خونت خشک بشه از اینجا می رم .هامیونگ هم خنجر رو بر می داره
تا می خواد تو قلبش فرو کنه یوری می اد و میگه بروید کنار و تسو هم می گه یه بار بهت گفتم اگه پسرت رو درست تربیت نکنی خونش رو جلوی چشمانت می ریزم

هامیونگ هم خنجر رو تو قلبش فرو میکنه و خودش رو میکشه و یوری هم می اد بالای سرش و زار زار گریه میکنه

همه ی یاران هامیونگ هم ناراحت از مرگ هامیونگ هستن و موهیول هم تو این بین به هوش میاد
موهیول می پرسه شاهزاده چی شد که مارو بهش میگه شاهزاده خودش رو جلوی چشم تسو کشت و سربازای بویو عقب نشینی کردند که موهیول گریه اش می گیره و میگه اونی که اعلی حضرت رو کشت بویو نبود و گوگوریو بود و شاه تسو شاهزاده رو نکشت بلکه شاه یوری اونو کشت و میگه من انتقامشو میگیرم

شاه یوری هم هامیونگ رو به مقبره خانوادگیش اورده و براش مراسم گرفته
ملکه بی شرف هنوز هامیونگ نمرده به یوجین میگه ولیعهد و حالا به ارزوش رسیده هر چند یوجین مثل اون نیست و میگه من لایق ولیعهدی نیستم
موهیول هم به یاد حرفهای هامیونگ می افته که وقتی اون گردنبند رو بهش داد گفت اگه زنده بمونی یه روزی استفاده کردن از اونو بهت نشون می دهم {همون گردنبند باعث شد تیری که از طرف سربازان باگیوک پرتاب شده بود به قلبش اثابت نکنه و جونشو نجات داد }

هائه اپ هم میاد به فرمانده میگه من می دونم موهیول شاهزاده است و شاهزاده هامیونگ اینو به من گفت و میگه بهتر نیست به مردم بگوییم اون شاهزاده است که فرمانده میگه الان وقتش نیست

ماهوانگ میاد پیش سانگا و میگه به قولی که بهم دادی عمل کن و انگا میگه باشه اما باید یه کاری برام بکنی و طرفدارهای شاهزاده رو برام پیدا کنی و همشون رو بکشی

لرد قلعه ی جولبون باگیوک میاد مقر موهیول و اطرافیانش و میگه حیف شد شاهزاده مُرد اما شاه یوری گفته اگه برگردید و به اون خدمت کنید می بخشدتون و موهیولو بقیه هم قبلو میکنن و باهاشون راهی میشن

که وسط راه باگیوک دستور میده بایستید که یکدفعه یه تیر می اد و به سینه ی فرمانده می خوره وسربازای باگیوک به موهیول و افرادش حمله می کنن

وسط درگیری فرمانده جون موهیول رو نجات میده اما خودش هم کشته میشه و هائه اپ به مارو میگه موهیول رو بردار و فرار کن
سربازا دنبالشون میگذاران اما یه عده از سایه های سیاه بویو اونا رو دستگیر می کنن و با خودشون می برند اردوگاه پیش بقیه اسیرها

از این ماجرا تقریبا ۱ سال میگذره
و برای تسو خبر میارن که اوضاع تو قلعه ی هوانگنینگ بده و شورش به پا شده که تسو میگه چطور از پس چند تا راهزن بر نمی ایید که وساجا میگه یکی داره اینها رو از لحاظ اسلحه تامین میکنه من تحقیق میکنم کی دارهخ بهشون کمک میکنه و وساجا هم بعد از تحقیقاتش میفهمه که تسو یوری به این شورشی ها کمک میکنه و این خبر رو به تسو هم میده . تسو هم تا این خبر رو میشنوه میگه یه عده از سایه های سیاه رو بفرستین تا سر یوری رو همین الان برام بیارن

وساجا به اردوگاه سایه های سیاه میره و فرمانده یه نمونه ی ازمایشگاهی بهش نشون میده و میگه این از همه سرسختره و در برابر همه ی سم ها طاقت اورده و یون هم موهیول رو تو اون وضع میبینه و دلش فرو می ریزه
مارو هم با بقیه تو زندانه و یون به پدرش میگه من اون شخص رو قبلا تو مرز بویو دیدم و یکی خبر میاره که اون اسیره مُرد

یون می اد و میبینه زنده است و به درمانگاه می بردش و درمانش میکنه و دوجین هم به کارهایی که یون برای موهیول میکنه از دور نگاه میکنه

دوجین برای یون عسل وحشی می اره اما بهش میگه وقتت رو بی خودی روی این برده تلف نکن که یون میگه شما چطور دلتون میاد. . امتحان کردن سم روی ادما بی رحمیه

موهیول به هوش می اد و یون بهش میگه منو می شناسی که موهیول تا می خواد بلند بشه یکی می اد و به یون میگه اعلی حضرت کارتون دارند
وساجا فکر می کنه که موهیول جاسوسه که فرمانده میگه تا حالا جاسوس به اینجا وارد نشده که بتونه زنده بمونه و امکان نداره جاسوس باشه و یون هم می اد و به پدرش میگه حالش بهتره و بحرانو رد کرده

موهیول رو پیش وساجا می برن و وساجا بهش میگه فردا هم باید سم روت ازمایش کنیم و این یعنی میمیری که موهیول می گه عمرا که وساجا میگه برای چی اینقدر سرسختی که موهیول میگه اخه باید هر طور شده از یه نفر انتقام بگیرم وساجا هم سوال میکنه کی ؟؟ که موهیول جواب میده شاه یوری
