تا اونجايي رسيده بوديم که جومونگ و افرادش پشت دروازه مورد حمله ذشمن قرار ميگيرن

 يکي از ياران نارو مياد و ميگه عده اي از محاصره فرار کردن کردن  و از اونجا عبور کردنبو هم ميگه تو خودتو ناراحت نکن بسپارش به من من رسيدگي ميکنم و نارو هم ميگه به تسو فعلا چيزي نگيد





بو و نارو ميرن پيش تسو . تسو  به بو ميگه حالا که تو جومونگ رو کشتي ديگه از اين به بعد جزو اشراف زاده هاي بويو محسوب ميشي و به تو و خونوادت هم زمين ميدم و دستيار فرمانده نارو باش و خودتون رو براي جنگ اماده کنيد



سوسانو و سايونگ ميان پيش جومونگ و ميگن دزدان دريايي اونا در اپرا هستند و  فرمانده ي دزدان دريايي مردي به نام بو اون هست اما هنوز از ممحل اقامت دقيق اونا اطلاعي نداريم

جومونگ هم ميگه اونا با کالاهايي که ميدزدند تجارت ميکنن پس ما ميتونيم از بازرگانان اونجا سراغشون رو بگيريم

جومونگ و ماري و هيوپ و اويي ميرن به طرف ماگوک و سوسانو و بقيه هم ميرن به طرف سان چان



سوسانو  وافرادش از هرکي سراغ اونا رو ميگيرن ميگن ما چنين کساني رو نميشناسيم .اما جومونگ و افرادش در ماگوک يه عده سرباز رو ميبينن که دارن عده اي از مردم رو ميزنن و دنبال خودشون ميبرن . جومونگ هم اويي ميفرسته دنبالشون تا ببينه چه خبره



اويي مياد و ميگه فکر کنم بتونيم از طريق يکي از بازرگانان اونا رو پيدا کنيم جومونگ هم ميگه پس بريم . اما يکدفعه چند تا سرباز بهشون ميگن همونجا که هستيد  بايستيد جومونگ و بقيه هم يه کتک کاري باهاشون ميکنن و فرار ميکنن




تو قصر بويو فرمانده ساچلدو مياد پيش تسو . تسو ميگه من تو رو احضار کردم تا بهت بگم خودتو رو براي يک جنگ اماده کني همه وزير ها ميگن جنگ با کي و چرا؟ تسو ميگه : من ميخوام با کمک ساچلدو به جولبون حمله کنم و پادشاه هم رضايت داده و منو نماينده خودش در اين جنگ کرده






وزير اعظم هم درمياد ميگه : مردم دارن از گشنگي ميميرن تو ميخواي تو اين شرايط جنگ هم راه بندازي جولبون به خاطر تحريم انقدر ضعيف ميشه که نيازي به جنتگيدن با اون نيست . که تسو هم به همه ميگه : ادمکش من جومونگ رو کشته و  ديگه نبايد ترسي از جنگ با جولبون داشته باشيم.

 وزرا دوباره شروع به مخالفت ميکنن که يه باره امپراطور مياد و ميگه :هر کس مخالفت کنه کشته میشه ما بايد جولبون رو بگيريم

تسو مياد پيش ماورينگ و ميگه: من ميخوام با جولبون بجنگم و به دارايي هاي اين معابد احتياج دارم ماورينگ هم ميگه اين دارايي ها مال خدايان هستن و از اين حرفا تسو هعم ميگه خفه شو پس اين همه دارايي به چه دردي ميخوره



اون طرف يوها هم داره به حرفاي ملکه فکر ميکنه که ميگفت : جومونگ مرده و به زودي خبر مرگ قطعي اش به شما هم ميرسه



يوها ميره پيش امپراطور و ميگه : شايعه ي بزريگي توي قصر هست شما ميدونيد اون واقعيت داره يا نه
امپراطور هم ميگه : اره واقعیت داره جومونگ مرده
يوها هم با بغض ميگه : شما همتون دروغ گوييد من تا جنازه ي جومونگ رو نبينم باور نميکنم ازتون هم ميخوام  که بزاريد من و يهسويا بريم پيش جومونگ
 امپراطور هم جلوي يوها زانو ميزنه و ميگه : من تميتونم بزارم شما بريد خواهش میکنم لجبازی نکنید



ماري و بقيه ميان پيش جومونگ و ميگن ما يه بازرگان پيدا کرديم که با دزد دريايي ها تجارت ميکنه
راه ميافتن ميرن پيش تاجره و ازش سراغ فرمانده ي دزداي دريايي رو ميگرين اونم يه ادرسي بهشون ميده و ميگه شايد بتونين اونا رو اينجا پيدا کنيد .





در همين حال که اونا داشتن با هم حرف ميزدن فرمانده ي دزدان دريايي با چند تا از افرادش که پشت سر اونا نشسته بودن حرفاشون رو ميشنون

وقتي جومونگ داره به طرف همون جايي ميره که بازرگان بهشون گفته. وسط راه دزد دريايي ها بهعشون حمله ميکنن و محاصرشون ميکنن و ميبرنشون وسط جنگل  پيش فرماندشون





فرماندشون به جومونگ ميگه : بو اون منم تو ميخواي با من    تجارت کني . جومونگ هم ميگه من خودمو شکل بازرگانا کردم تا تو رو ببينم مگر نه من جومونگ فرمانده ارتش دامولم

همشون ميزنن زير خنده و فرمادشون ميگه تو فکر کردي من خرم جومونگ تو محاصره است چطور ميتونه از جولبون اومده باشه بيرون؟


بعد دستور ميده که يک کوزه بزرگ از شراب بيارن و به جومونگ ميگه براي اينکه بفهمم تو جومونگي يا نه بايد يه ازمايش انجام بدم اين کوزه شراب رو تا اخر بخور
جومونگ هم همه ي شراب رو سر ميکشه 

ماري رو به درخت ميبندن و يک کوزه ميذارن کنار سر ماري و کمان رو ميدن دست جومونگ و فرماندشون هم ميگه من شنيدم جومونگ تيرانداز ماهري هست. اگر تو جومونگي پس اون کوزه رو با کمانت بزن

جومونگ کمان رو تو دستش ميگيره و ميخواد که اون کوزه رو بزنه اما همين که چشمش به ماري ميافته ميترسه و کمان رو مياره پايين



همشون ميزنن زير خنده 
 اما جومونگ اين بار ديگه چشماش رو ميبنده کمان رو محکم تو دستاش ميگيره و تير رو رها ميکنه و صاف ميخوره وسط کوزه





همه کف ميکنن ولي فرماندشون ميگه اينا سربازاي اوکجه هستند و میگه اونا رو بکشين و ميخوان اونا رو بکشن که  يه گله از سربازاي اوکجو ميريزن اونجا  و جنگ ميشه
توي جنگ فرماندشون ميوفته رو زمين و دو تا سرباز ميان بالاي سرش که بکشنش که جومونگ دو تا تير برميداره و ميزنه جفتشون رو ميکشه و در کل جون فرمادشون رو نجات ميده







بواون هم که ديگه حالا جونشو مديون جومونگ هست برميداره جومونگ رو ميبره پايگاهش و سوسانو هم از اون طرف مياد 
 توي جلسشون جومونگ ميگه من از تو ميخوام که به جنوب بري و غذا و کالا بياري و  اگر اين کار رو نکني جولبون خرابه ميشه .
بواون هم ميگه من اينکار رو بکنم چي به من ميرسه بايد يه چيزي پيدا کنيد که بتونيد باهاش منو راضي کنيد



جومونگ و بقيه هم هر چي با هم فکر ميکنن که چيکار کنن اون راضي به اين کار بشه چيزي به عقلشون نميرسه


تو قصر بويو يوها دم اتاق امپراطور نشسته به عنوان اعتراض براي اينکه پادشاه با رفتنشون به جولبون مخالفت  ميکنه . يه سويا براش غذا مياره و ميگه خيلي وقته چيزي نخورديد اگر به همين روش ادامه بدين مريض ميشين



دکتر امپراطور هم ميگه بانو يوها روزهاست چيزي نخورده اگه جلوشو نگيرين اون ميميره و اين خبر به گوش ملکه و سولان هم ميرسه . سولان هم ميگه حالا جومونگ مرده گروگان به چه دردمون ميخوره چرا امپراطور نميزاره اونا برن ملکه هم جواب ميده اون فقط به يوها علاقه داره نه به منه بدبخت





يوها به کار خودش ادامه ميده تا بلاخره مريض ميشه و وقتي هم که مريض ميشه داروهاش رو نميخوره و ميگه بدون جومونگ بهتر من همن بميرم




بو هم وقتي از حال و روز يوها با خبر ميشه ميره پيشش و ميگه : من همون کسي هستم که رفتم جومونگ رو بکشم و اين که جومونگ مرده همش الکي هست و جومونگ زنده است
يوها و يهسويا هم وقتي اين حرفو ميشنون خوشحال ميشن و يوها هم ديگه دست از لجبازي برميدار





تسو ميره پيش يانگ جونگ و جريان کشته شدن جومونگ رو بهش ميگه و ازش ميخواد که ارتش اهنين رو هم براي جنگ با جولبون بياره

يونگ پو هم که تازگي ها با حاکم اينده زووانتو ريختن روهم ميان پيش تسو و يانگ جونگ
هوانگ با تعنه به يانگ جونگ ميگه که امپراطور از وضع فعلي اينحا ناراضي اند و ميگه اگه کاري از دستم برمياد بگيد انجام بدمو يانگ جونگ هم ميگه: فعلا بريد  استراحت کنيد چون از سفر خسته شديد
{ منظورش همون تو فضولي نکن هست }






همينطور که سوسانو و بقيه نشستن جومونگ وارد اتاق ميشه و ميگه ميخوام برم بواون رو بببينم  يه پيشنهاد خوب براش دارم

 

بواون به جومونگ ميگه پيشنهادت چي؟
جومونگ يه نامه بهش ميده که توش نوشته "گوگوريو" شاکي ميشه و ميگه شما منو مسخره کرديد







جومونگ هم ميگه تو و افرادت ميخواين تا اخر عمرتون جنايت کنيد و اواره باشيد . اين نام ملت جديد ما در جولبون است البته بعد از شکست محاصره و اگر شما به ما براي شکستن اين محاصره کمک کنيد ميتونيد در گوگوريو زندگي کنيد و جزو   فرماندهان گوگوريو شويد. بواون هم ميگه بايد فکرامو بکنم



وقتي جومونگ و افرادش ميرن ياراي بو اون بهش ميگن اون پيشنهاد خوبي به ما داده و اين که تا کي موتونيم اين طور بدبختانه زندگي کنيم



بواون ميره پيش جومونگ و يه جعيه هم با خودش ميبره . در جعبه رو بازميکنه و ميگه اين تنها چيزي که از پدرم دارم اون هم در ارتش دامول بوده و بعد شروع ميکنه به گفتن بدبختي هايي که از بچگي خودشو و مادرش کشيدن و در اخر جلوي جومونگ زانو ميزنه و ميگه  من به شما تا اخر عمرم خدمت ميکنم

"

 جومونگ و سوسانو هم کلي خوشحال ميشن و ميرن پيش بقيه و اين خبر رو به اونا هم ميدن ولي ماري ميگه حالا کي رو دنبال بواون بفرستيم که بتونه با بازرگان ها ي جنوب معامله کنه؟



سوسانو هم ميگه من باهاش ميرم و همه مخالفت ميکنن ولي سوسانو سر حرف خودش ميمونه و ميگه من از عهده ي اين کار برميام



شب جومونگ و سوسانو با هم خلوت ميکنن
جومونگ ميگه قلب من با رفتن شما روي اقيانوس ناراحته سوسانو هم ميگه: به فکر من نباشيد به فکر جولبون و مردممون باشيد و من هم بيهوده نميميرم من برميگردم و  به شما براي رسيدن به هدفتون کمکتون ميکنم
و بعد هم به هم نگاه ميکنن







تو جولبون يه جلسه تشکيل ميشه و سونگ يانگ و بقيه ميگن جومونگ ميخواد چي کار کنه اصلا معلوم هست کجاست ؟ يونتابال هم به همشون ميگه که نميتونم بهتون بگم جومونگ و سوسانو کجان؟



سونگ يانگ هم ميگه منم نميتونم به شما قول ادامه همکاريمو بدم و بعد هم همشون ميرن

تسو هم اماده جنگ شده و به هوک چي ميگه من قبل از حمله به جولبون با سونگ يانگ ميرم حرف يزنم و شما اماده باشيد وقتي من برگشتم حمله کنيم

و اين در حالي که جومونگ و افرادش دارن برميگردن به طرف جولبون  ...