خلاصه قسمت اخر افسانه جومونگ , قسمتهای شاه دایه جویونگ و ایلجیما و افسانه جومونگ
موهيول به بويو رفت و نزديك بود رئيس بايگاني كار دستش بده و حتي شمشيرش رو هم زير گلوي موهيول گذاشت كه تسو بهش گفت شمشيرتو غلاف كن
تسو به رئيس بايگاني ميگه بذارين موهيول سر قبر بانو يوها بره و به موهيول هم ميگه حواسم به تك تك كارهات است و به رئيس بايگاني ميگه مي دونم تا اينجاست كفر منو در مياره اما بايد صبور باشيم

موهيول ميره پيش بقيه و به هائه اپ ميگه وقتي من سر قبر بانو يوها رفتم شما پيش ماهوانگ ميريد و اوضاع بويو رو بررسي مي كنيد

برادر ملكه به باگيوك ميگه وقتي موهيول سر قبر بانو يوها رفت كارشو مي سازيم
كه باگيوك ميگه بايد مراقب باشي كه برادر ملكه ميگه سربازايي كه با خودم اورم كارشو مي سازن

باگيوك هم ميره پيش دوجين به دوجين ميگه موهيول مي خواد سر قبر بانو يوها بره و همون جا كارشو مي سازن و اينطوري دستمون به خون موهيول هم الوده نميشه

رئيس بايگاني به موهيول ميگه شاه تسو چندين سرباز براي محافظت از تو فرستاده بذار باهات بيان و موهيول هم ميگه باشه

گويو ميره پيش ماهوانگ و به ماهوانگ ميگه بايد اوضاع بويو رو بررسي كنيم كه ماهوانگ ميگه منم شك كردم و موقع جشن تسو كل پايتخت رو ابريشم و حبوبات مي داد ولي الان اين طور نيست و گويو به ماهوانگ ميگه ببين اوضاع حبوبات نمك و فلز تو بويو چطوره

دوجين براي تسو خبر مياره كه برادر ملكه مي خواد موهيول رو بكشه كه تسو ميگه اون به دستور ملكه مي خواد اين كار رو بكنه و خودراي نمي تونه موهيول رو بكشه كه رئيس بايگاني ميگه بايد طوري نشون بدهيم كه دعواي بين خودشون بوده

موهيوا و افرادش شب در راه چادر ميزنن و هائه اپ هم به مارو و چوبالسو ميگه شب حواستون به سربازا باشه و مارو به چوبالسو ميگه چرا رنگت پريده و كمي باهاش شوخي ميكنه تا نترسه

مارو سربازا رو ميبينه كه مست هستن و بهشون ميگه بايد مراقب موهيول باشيد و براي چي مستيد كه بينشون دعوا ميشه و يقه ي هم رو ميگيرن
مارو هم ميگه من ديگه اون ماروي ترسو نيستم و يه كله مي زنه تو سر يارو كه سربازا شمشيرشون رو مي كشن كه يكدفعه چند نفر  بهشون حمله مي كنند

موهيول و هائه اپ هم از چادر بيرون ميان و شروع به جنگيدن مي كنند كه يكدفعه رئيس بايگاني پيداش ميشه و همه ي سايه ها ي سياه  رو ميكشه

موهيول پيش تسو ميره و ازش تشكر ميكنه و تسو هم ميگه نمي تونستم بگذارم در خاك ما بميري كه موهيول مي پرسه كار كي بوده و تسو ميگه من تو دعواي ديگران دخالت نمي كنم و نميگه كار كي بوده

مارو از موهيول مي پرسه فهميدي كار كي بوده كه هائه اپ ميگه كار برادر ملكه و باگيوك كه موهيول ميگه فعلا حرفي نزنيد چون نمي خوام آبروي گوگوريو جلوي تسو ريخته بشه

http://myup.ir/images/4bc2hiku8n16vfzvdhe2.jpg

باگيوك هم ميره پيش جناب موهيول و به موهيول ميگه شنيدم بهتون حمله شده و برادر ملكه ميگه كار تسو بوده كه هائه اپ ميگه ما مدرك معتبر داريم و وقتي به گوگوريو برگشتيم حسابشون رو مي رسيم كه باگيوك هم همه چيز رو گردن برادر ملكه مي ندازه

موهيول سراغ ماهوانگ ميره و اونم ميگه شاه تسو داره حبوبات انبار ميكنه و داره اسلحه هم وارد ميكنه كه موهيول ميگه ببين از كجا داره اسلحه وارد ميكنه


 

هائه اپ مياد پيش موهيول و ميگه مراسم داره شروع ميشه  همه منتظرتون هستند در ضمن  شاه تسو رو اصلا تحريك نكنيد كه موهيول ميگه نگران نباشيد و براي مراسم ميره

 

شاه تسو موهيول رو به همه معرفي ميكنه و بهش نوشيدني تعارف ميكنه و به موهيول ميگه بخور و اونم مي خوره

مارو و ماهوانگ و چوبالسو براي جاسوسي رفتن كه سربازاي بويو اونا رو دستگير مي كنند

 


تسو يه نوشيدني ديگه به موهيول ميده و بهش ميگه دفعه ي قبل بابات با من جنگيد تو مي خواي با من بجنگي؟ كه موهيول ميگه با شما نمي جنگم ولي اگه يه حريف خوب باشه باهاش مي جنگم كه تسو ميگه رئيس بايگاني خوبه

براي تسو خبر ميارن كه سه تا جاسوس گرفتيم و مارو و ماهوانگ و چوبالسو رو كت بسته راست همه مي ارن و تسو با عصبانيت به موهيول ميگه اگه ببازي همشون رو ميكشم


مبارزه شروع ميشه و موهيول اول چند تا ضربه مي زنه اما يكدفعه چشماش تار ميشه و رئيس بايگاني رو تار ميبينه كه كمي ,كم مياره و برادر ملكه ميگه فكر نمي كردم رئيس بايگاني اينقدر ماهر باشه كه باگيوك ميگه به موهيول سم دادند

 

 

موهيول شمشير از دستش مي افته و با گوشهاش به صداي حركت رئيس بايگاني گوش مي ده و تو يه لحظه كه رئيس بايگاني حمله ميكنه رو زمينش مي ندازه و يه تكه چوب زير گلوش مي ذاره

يون رو براي معالجه ي ملكه مي برن و يوجين بهش ميگه يه كم مادرمو اروم كن كه يون بررسي ميكنه و ميگه چيزيشون نيست و براي گرمي هواست


ملكه كمي يون براش اشناست و به يون ميگه قبلا همديگه رو نديديم؟ كه يون ميگه نه و به يوجين ميگه خيلي برام اشناست

 

براي يون خبر ميارن كه سفيرها برگشتن و موهيول با بقيه براي احترام به يوري ميرن پيشش و يوري هم براي اين ماموريت خطير ازش تشكر ميكنه  يوري ميگه اوضاع بويو چطور بود و موهيول ميگه اونا دارن براي جنگ اماده ميشن و ميگه همه چيو بررسي كردم و يه گزارش به يوري ميده و ميگه بايد جوابشونو بديم

 

 

يون منتظر موهيول است و بهش ميگه شنيدم با رئيس بايگاني مبارزه كردي كه موهيول ميگه فكر كنم بهم سم داده بودند اما الان خوبم و به يون ميگه اوضاع تو چطوره



موهيول و يون دارند با هم حرف مي زنند كه ملكه از دور مي بيندش و خدمتكارش ميگه اعلي حضرتو اين درمان كرده كه يهو يادش مياد كجا يون رو ديده

باگيوك به دوجين ميگه كي مي خوان جنگ رو شروع كنند كه دوجين ميگه نمي دونم و باگيوك ميگه اگه تسو جنگ رو ببره و زير دستش ميشم و فرقي با حالا كه زير دست يوري هستم نداره و ميگه به تسو كمك مي كنم اما من برنده ي اين جنگ هستم

سانگا به باگيوك ميگه به من دروغ گفتي و به جولبون نرفتي و كجا رفتي؟ كه باگيوك ميگه رفته بودم بويو و از تسو درخواست كمك كردم كه سانگا عصباني ميشه و ميگه درسته كه از جومونگ و يوري بد مي اد اما دلم نمي خواد اين كشور دست تسو هم بيافته

سانگا به باگيوك ميگه فكر مي كني اگه كشور به دست تسو بيافته اون قدرت رو دو دستي تقديم توميكنه؟كه باگيوك ميگه تا كي مي خواي دست رو دست بگذاري تا مردم  يوري رو بركنار كنند و سانگا هم سرش رو به نشونه ي نارضايتي تكون ميده

http://myup.ir/images/su3un8g4n0orvq7k2so.jpg

 

 

دوجين كه الان تو گوگوريو هست ياد بحثش با تسو مي افته كه بهش گفته بايد مراقب يون باشه و هر طوريه برگردوندش

 

 

موهيول براي يوري ميگه بايد اوضاع ماليات رو درست كنيم و به اندازه ي توانايي هر استان ازشون ماليات بگيريم
و در ادامه هم ميگه بايد برم مرز و نظم بين سربازا رو درست كنم و مارو تو راه بهش ميگه خيلي شاد و جدي هستي كه موهيول ميگه الان هدف دارم و بايد كشور رو بسازم

 


دوجين ميره قصر پيش به يون ميگه دلم مي خواد باهام برگردي بويو كه يون ميگه من ديگه اونجا بر نمي گردم كه دوجين بهش ميگه به خاطر موهيول اين همه بدبختي رو تحمل مي كني؟ كه يون ميگه من به بويو بر نمي گردم

دوجين داره از پيش يون بر مي گرده كه برادر ملكه با سربازا مياد و يون رو مي برند پيش ملكه

ملكه به يون ميگه بالاخره يادم اومد كجا تو رو ديدم و تو روز وليعهدي يوجين تو رو ديدم و از يون مي پرسه تو كي هستي؟ كه  يون ...

 

 

موهيول به مرز ميره و تو اولين پادگان مي بينه كه سربازا به جون زنها افتادن و دارن..... و تازه رئيسشون هم تا موهيول رو ميبينه بهش ميگه تو كي هستي؟


 

 

گويو رئيس سربازا رو ميزنه كه همه به روش شمشير مي كشند و گويو ميگه ايشون شاهزاده موهيول هستند كه از پايتخت اومدند كه همشون از موهيول معذرت خواهي ميکنن

 

 

موهيول دستور ميده همه ي سربازا رو جمع كنند و فرمانده ي سربازا رو شلاق مي زنه و بهشون ميگه اينا براي فرماندتون كمه و چيزي كه مهمتر از همه چيز است خون عزيزان شماست كه دشمن مي ريزه
و در ادامه موهيول به سربازا ميگه :   شما براي مواظبت از عزيزانتون به لب مرز اومدين و من كسي رو كه جون اونها رو به خطر بندازه نمي بخشم


 

 و رئيس بايگاني براي تسو ميگه ما اماده ايم كه تسو ميگه وقتي اون سلاح جديدمون درست شد حمله مي كنيم

برادر ملكه براش خبر مياره كه يون حرف نزده و ملكه ميگه قبل از اينكه موهيول بياد بايد بفهميم كيه

 

خدمتكار ماهوانگ براش خبر مياره كه يون رو گرفتن و دارن ازش بازجويي مي كنند كه خدمتكارش ميگه برو پيش يوري و ازش كمك بخواه كه ماهوانگ ميگه ديوونه شدي و ميره پيش سانگا

 

سانگا بهش ميگه موهيول كه بهت مي رسه ديگه با من چيكار داري كه ماهوانگ بهش ميگه جون يون در خطره و بايد اونو نجات بدي





 

يون تو زندانه كه دوجين ميره تا ببيندش و تا يون رو تو اون وضعيت مي بينه سرش مي خواد بتركه كه يون هم اونو مي بينه و به يون ميگه همه ي اينها به خاطر موهيوله و به يون ميگه هر طوري شده مي فرستمت بويو


 



و 6 ماه از اين ماجا ها ميگذره و موهيول هم هنوز   به اوضاع مرز رسيدگي ميکنه و طي اين 6 ماه به اين شکل دراومده { اين تيپ موهيول منو ياد يوم جانگ در امپراطور دريا مياندازه ما رو چطور } 

 



مارو مياد  به موهيول ميگه الان شش ماهه از پايتخت اومديم يعني شش ماهه كه تو بانو يون رو نديدي اوضاع ديگه خوب شده بهتر نيست به پايتخت برگرديم 

    

 

تو همين حين براي موهيول خبر ميارن كه ارتش بويو راه افتاده و ساگو دارهمياد سمت گوگيرو و قهرمان ما با ياران وفادارش اماده ي جنگ ميشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط Vahid   |