خلاصه قسمت اخر افسانه جومونگ , قسمتهای شاه دایه جویونگ و ایلجیما و افسانه جومونگ
باگيوك مارو و موهيول رو گرفت و مي خواست هائه اپ و افرادش رو هم به اتهام خيانت دستگير كند كه يوري سر رسيد و اكنون ادامه ي ماجرا

 

يوري به باگيوك ميگه ولشون كن برن كه ملكه ميگه اينا مي خواستن شمار و بكشن براي چي ولشون كنن برند كه يوري با عصبانيت ميگه ولشون كنيد برند
باگيوك جلو مياد و ميگه اينا سايه سياه هستن كه يوري به هائه اپ ميگه به اينا بگو چه خدمتهايي به ما كردند و هائه اپ هم ميگه اونا به تسو اسيب زدند كه يوري هم يه خورده بار باگيوك ميكنه و اوضاع رو روبه راه ميكنه

 

 

 

يوري به موهيول و مارو ميگه به كشورتون خدمت كنيد و ازشون تشكر ميكنه

 

 

 

 

وقتي هم ميان بيرون مارو  به موهيول ميگه حالا ديگه نمي خواد مخفي باشيم و هر جا بخواهيم مي تونيم بريم از جمله پيش يون و از موهيول مي پرسه وقتي دوجين از رابطه اش با يون حرف زد ناراحت شدي كه موهيول ميگه بس كن
تو همين احوال يوجين سر مي رسه و از رفتار مادرش معذرت مي خواد كه موهيول ميگه به نفع مون شد و ديگه نمي خواد قايم بشيم و يوجين ميگه پس مي تونم شما رو ديگه از حالا ببينم

 

 

 

 

هائه اپ به يوري ميگه الان ديگه بايد به همه اعلام كنيد موهيول شاهزاده است كه يوري ميگه هنوز وقتش نشده ولي هواشو دارم

 

 

 

 

باگيوك هم ميره پيش ملکه و برادرش و ميگه من هنوز حرفهاي يوري رو باور نكردم و از اون پسر هم بدم مياد و به ملكه ميگه اگه اون زنده بمونه براي تو هم بد ميشه و خودم حسابشو مي رسم

 

 

 

 

گويو حالا كنجكاو شده و مي خواد همه چي رو درباره ي موهيول بدونه كه هائه اپ ميگه يوري فكر مي كنه اون نحسه اما گفته يه فرصت بهش ميده و به گويو ميگه ما بايد بهش كمك كنيم تا با تقدير نحسش بجنگه

 

 

 

 

موهيول گردنبندي كه هاميونگ بهش داده بود رو در مياره و به هاميونگ ميگه گوگوريو بالاخره منو يكي از خودش مي دونه و يوري از دور به موهيول نگاه ميكنه

 

 

 

 

ماهوانگ داره با يه تاجر از بويو حرف مي زنه كه تاجره يون رو ميشناسه و به ماهوانگ ميگه اون کي هست و ماهوانگ از يون مي پرسه تو واقعا دختر تاك روك(وساجا) هستي؟ كه يون ميگه اره و ماهوانگ وا ميره

 

 

 

 

گويو حالا كه فهميده موهيول شاهزاده است ديگه با غصه به موهيول نگاه ميكنه كه موهيول ميفهمه و بهش ميگه چيزي شده؟ كه گويو ميگه نه بازرس باهاتون كار داره

 

 

 

 

هائه اپ به موهيول و مارو ميگه بايد كمي اموزش ببينيد تا در ماموريتهاتون موفق بشيد كه موهيول قبول ميكنه اما مارو به هزار زحمت راضي ميشه

 

 

 

 

خدمتكار سريو به موهيول و مارو ميگه سريو با شما كار داره و سريو هم به موهيول ميگه وقتي تو رو مي بينم انگار برادرم رو مي بينم كه زنده شده و گه گاه پيش من بيا كه موهيول ميگه باشه

 

 

 

 

 

تو بويو براي تسو اوضاع گوگوريو رو خبر ميارن و تسو ميگه چيزهاي خوبي در حال اتفاق افتادن است


خدمتكار رئيس بايگاني بهش ميگه يون رو تو قلعه ي گانكنا تو گوگوريو ديدم و دوجين هم اونو ديد كه رئيس بايگاني ميگه اينو به هيچ كسي نگو

 

 

 

 

دوجين يواشكي وارد يه قصر ميشه و منشي شاه رو مي كُشه و تو ادامه ي راهش يكي ديگه از افراد معتمد يوري رو هم تو يه شب ميكشه

 

 

 

 

مشاور يوري خبر كشته شدن دو تا افراد معتمدش رو براش مياره كه يوري برق از چشمش مي پره

 

 

هائه اپ يه مشت كتاب اورده تا موهيول بخونه و حسابي داره براي شاه شدن اماده اش ميكنه كه گويو مياد و ميگه شاه كارت داره

 

 

يوري كه بهترين افرادش رو از دست داده خيلي ناراحته و به هائه اپ ميگه به يوجين بگو به خانواده هاشون تسليت بگه و به هائه اپ هم ميگه موضوع رو بررسي كن

 

 

 

 

گويو به هائه اپ ميگه شايد كار سايه هاي سياه بوده كه موهيول ميگه كار اونها نبوده و من همه ي سلاحاشون رو مي شناسم ولي اين سلاح اونها نيست

 

 

 

 

 

تو راه خونه ي مقتول موهيول يوجين رو مي بينه كه يوجين ميگه اومدم به خانواده هاشون تسليت بگويم و به موهيول ميگه صبر كنيد تا با هم بريم يه چرخي بزنيم
موهيول يوجين رو تنهايي كنار ميكشه و بهش ميگه دليل اينكه هاميونگ بين ما محبوب بود اينه كه ما رو دوست داشت و در غممون همدرد ميشد و تو هم بهتره بيشتر به خانواده هاي قرباني برسي و يوجين هم قبول مي كنه

 

 

 

 

هائه اپ هم مياد پيش يوري و به يوري ميگه  اثري از دخالت بويو تو اين خونريزيها پيدا نكرديم كه يوري ميگه حتما كار قوم بيريو بوده و همه ي مشاورها رو احضار ميكنه

سانگا از باگيوك مي پرسه كار تو بوده كه باگيوك ميگه نه و مشاور سانگا ميگه شنيدم كار بويو هم نبوده و خدمتكارش بهش ميگه يوري همه رو احضار كرده

 

 

 

 

يوري به مشاورها ميگه كار كدومتون بوده؟كه باگيوك ميگه كار ما نبوده و اگه دوباره تهمت بزنيد جوابتون رو ميديم كه يوري كفرش در مياد
يوري هم تو جواب ميگه شما ادمهاي بي خود مي خواهيد تعصب من به كشور رو تلافي كنيد؟ و حسابي داغ ميكنه كه مشاورش ارومش مي كنه

 

 

 

 

موهيول دنبال اينه كه بفهمه كار كي بوده و ياد کتاب سلاحي كه دوجين بهش داده مي افته و بعد از مطالعه ي اونا ميفهمه  كار دوجين بوده

 

 

 

 

موهيول پيش يوجين ميره و ازش مي خواد تا اهنگري رو در اختيارش بگذاره تا طرح شمشيري كه دوجين بهش داده رو درست كنه
يوجين ازش مي پرسه مگه تو بلدي شمشير درست كني كه موهيول ميگه تو اردوگاه سايه هاي سياه ياد گرفتم و به يوجين ميگه اين يه راز بايد باشه

 

 

 

موهيول شمشير رو مي سازه و روي يه كدو ازمايش ميكنه كه همون اثر روي جسدها درست ميشه كه مارو ازش مي پرسه واقعا اينو دوجين بهت داد كه ميگه اره و به مارو ميگه فعلا نذار كسي بفهمه

 

 

 

 

 

ماهوانگ به يون ميگه حالا كه فهميدم كي هستي ديگه نمي تونم نگهت دارم و بايد با سانگا بري و اينطوري براي تو كه شاهزاده ي بويو هستي بهتره
يون هم بهش ميگه بگذار اينجا بمونم و اذيتت نمي كنم و به نفعت هم هست و ماهوانگ هم قبول ميكنه

 

 

 

 

باگيوك به دوجين ميگه يوري ديگه نفرتش رو از ما پنهان نمي كنه و مي خواد ما رو نابود كنه و دوجين ميگه اگه لازم شد مي تونم يوري رو بكشم كه باگيوك سرش رو پايين ميندازه

 

 

 

 

دوجين پيش يون مياد و يون بهش ميگه كجا رفتي و اونم ميگه رفتم جولبون و يون هم ميگه خدا را شكر سالم برگشتي و بعد يه دارو بهش ميده تا حالش بهتر بشه

 

 

 

 

دوجين داره از پيش يون ميره كه موهيول مياد و به يون ميگه با دوجين كار دارم و بعد شمشير رو نشونش ميده و بهش ميگه كار تو بوده كه دوجين انكار ميكنه
موهيول به دوجين ميگه من اصلا دوست ندارم روزي من و تو نوك اين شمشير رو روبروي هم بگيريم كه دوجين ميگه اگه سرنوشت باشه همين طور خواهد شد و ميگه راه من از تو جداست

 

 

 

 

 

دوجين از پيش موهيول ميره و ياد دستور تسو مي افته كه گفته بايد مارو و موهيول رو بكشي

 

 

 

 

دوجين پيش باگيوك مياد و بهش ميگه گردنبند مال موهيوله و اونم ميگه اگه مال اون باشه اون پسر سوم شاه يوري است

 

 

 

 

باگيوك به سانگا ميگه و مشاورش هم تاييد ميكنه و ميگه شاه و هاميونگ خيلي مراقبش بودند و ميگه بايد از اين فرصت عليه يوري استفاده كنيم
باگيوك با افرادش دستور ميده تا اب رو خوني كنن و پرنده ها رو بكشند و در همه جا پخش كنند و تو قصر هم پخش مي كنند و يوري هم اين پرنده هاي مرده رو مي بينه

 

 

 

 

 

 

 

مشاور يوري مياد و بهش ميگه ترس همه ي پايتخت رو برداشته و مردم ترسيدند

چوبالسو براي هائه اپ خبر مياره كه اب خوني شده كه هائه اپ ميگه بايد كار يه ادم عوضي باشه و افرادش رو براي بررسي مي فرسته

 

 

 

 

موهيول و مارو ميرن بالاي سر يه چاهي که ابش قرمز شده و موهيول براي اين که مرم حقيقت رو بفهمن خودش ميره داخل چاه و يه كيسه ازش بيرون مياره و ميگه حالا فهميدين اينا خرافاته  اين سبب قرمزي اب و مرگ و مير مرغهاتون هستش و دوجين هم اين صحنه رو مي بينه

 

 

 

 

يون مريضهاش زياد شده و ماهوانگ ميگه مثل دفعه ي قبل همه ي مرغ و كلاغ ها مُردند و ميگه بايد كار قوم بيريو باشه
يون هم دستيار نداره و به ماهوانگ ميگه بيا دستيارم شو و به كارش مي گيره

 

 

 

 

موهيول پيش يون مياد و ازش مي پرسه بيماري اينا چيه؟ كه يون ميگه تا حالا همچين بيماري اي نديدم و موهيول به مارو ميگه برو چند تا پزشك اينجا بيار

 

 

 

 

موهيول هم ميره پيش يوري و به يوري ميگه دارن داستانهاي ترسناك ميسازن و مهمتر از همه اينه كه مردم هم باور كردند
 و درادامه هم ميگه  مردم ميگن روح يه شاهزاده بعد از بيست سال زنده شده و تا اينو ميگه يوري و هائه اپ و گوبو تا عمق قلباشون به لرزه در مياد ...

 

 

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط Vahid   |