خلاصه قسمت اخر افسانه جومونگ , قسمتهای شاه دایه جویونگ و ایلجیما و افسانه جومونگ
جومونگ به اردوگاه ارتش مياد تا ببينه سربازا براي جنگ امادن يا نه

و بعد هم يه جلسه ميذاره و ميگه بايد حواسمونو جمع کنيم چون اين جنگ با همه جنگ ها فرق مکنه هميشه اونا به ما حمله ميکردن حالا ما ميخوايم بهشون حمله کنيم پس کارمون سخت تره که جاسا ميگه ارتش لياودانگ گه بياد کمکشون چيکار کنيم جومونگ هم ميگه من با شهرهاي مانگال و هنز متحد شدم و اگه ارتش لياودانگ بخواد بياد کمکشون اونا اجازه نميدن

جومونگ مياد جولبون و روساي همه قبايل رو ههم احضار ميکنه و ميگه براي گرفتن هيون تو همه چي به همکاري شما ها بستگي داره اونا هم ميگن ما تا اخرش باهاتيم و بعد جومونگ مگه اون نونايي که سوسانو از جنوب اوده براي تدارکات در جنگ مناسب نيست حالا بايد چي کار کنيم که سايونگ يه صندوق رو مياره که داخل اون گوشت خشک شده ست  و همه هم اونو امتحان ميکنن و خيلي خوششون مياد

ماگاک مياد پيش موپالمو و ميگه من يه بمب انفجاري ساختم همگي ميرن تا اون بمب رو تست کنن ماگاک بمب رو ميندازه داخل اتيش ولي منفجر نميشه براي همين به هيوبو ميگن برو ببين بمب چرا منفجر نشد هيوبو هم همين که ميرن کنار اتيش لمب منفجر ميشه و اونم فقط گردنش رو گرفته و فرياد ميزنه


خبر رو به سايونگ هم ميدن اونم مياد و کلي داد و فرياد ميکنه و به هيوبو ميگه ببين چه بلايي سر اين ورت زيبات اومده موپالمو و ماگاک هم اون پشت حالشون از اين کاراي اين سايونگ بهم ميخوره

وزير اعظم ميره پيش امپراطوري که ديگه الان مرز ديوونگي رو هم رد کرده و صبح تا شب مشروب ميخوره و بهش ميگه شما بايد دواره حالتون خوب بشه و بويو رو اداره کنيد امپراطور هم ميگه من هم روياي جنگ با هان و ازاد کردن پناهنده ها رو از دست دادم هم زني رو که دوست داشتم ديگه زندگي به چه دردي ميخوره

نارو مياد پيش تسو و ميگه يه نامه از طرف جاسوسامون در جولبون اومده که اونا دارن خودشونو براي جنگ اماده ميکنن و اين خبر رو به سولان هم ميدن اونم محافظش رو ميفرسته تا خبر رو به پدرش بدن

يه جلسه تسو ميذاره و در اون همه ي وزيرا ميگن حالا که جومونگ ميخواد به هان حمله کنه ممکنه به بويو هم حمله کنه بايد مواظب باشيم که وزير اعظم ميگه جومونگ هيچ وقت به بويو حمله نميکنه اگه ميخواست حمله کنه که به ما پيشنهاد کمک نميداد و اينکه جومونگ از اين به بعد دشمن هان هست نه بويو

 


امپراطور در حتال دعا کردن هست که تسو و وزير اعظم اخبار رو بهش ميدن اونم ميگه خب جومونگ و هان ميخوان بجنگن به ما چه ؟ که تسو جواب ميده پس پيمانمون با هان چي ميشه امپراطور هم ميگه ديگه برو بيرون

ولي وقتي ميا بيرون وزير اعظم ميگه ما براي جلوگيري از رشد جولبون و قدرتمند شدن خودمون به هان نياز داريم پس بايد بهشون کمک کنيم


زياچن هم خبر حمله جومونگ به هيونتو رو به يانگ جو ميده اونم بعد از کلي غصه خوردن ميگه ما بايد از ارتش لياودانگ کمک بگيريم

اويي و موگول هم براي جاسوسي وارد هيون تو شده بودن در حال برگشتن هستن سويا اونا رو در وسط راه ميبينه اما اونا سويا رو نميبينن

اويي و موگول برميگردن و به جومونگ ميگن يانگ جو از ارتش لياودانگ کمک خواسته در ضمن اونا بيش از 500 تا از پناهنده ها رو به کار در معدن سنگ وارد کردن جومونگ هم ميگه پس حالا که اين طوره تو و موگول خودتون رو شکل پناهنده ها کنين و وارد اونجا بشين و مردم رو عليه هيون تو و يانگ جو تحريک کنين چون با اين کار يه اشوب داخلي به وجود ماد در نتيجه همه چي در هيون تو ميريزه به هم و کار ما هم راحت ميشه

عده ي زيادي از مردمم به داخل قصر و پيش موپالمو اومدن و ميگن به ما هم سلاح بدين که ما ميخوايم با هان بجنگيم که جومونگ مياد و ميگه شما ميتونيد در جنگ باشيد ولي تنها سلاح ملاک برد نيست بايد نيت قلبيتون و ارادتون براي جنگ هست و بعد هم همه هورا ميکشن

اويي و موگول هم خودشون رو شکل پناهنده ها درميارن و وارد معدن سنگ ميشن


محافظ يانگ جو مياد  و ميگه مردم جولبون هم حتي ميخوان به عنوان گروه پشتيباني در جنگ شرکت کتت يانگجو هم ميگه حالا که اين طوره مام بايد از 500 تا پناهنده هايي که در معدن سنگن در جنگ استفاده کنيم چون جومونگ طرفدار اونها هست پس نميتونه به اونها که گروه پشتيباني مان حمله کنه و بعد هم همه نقشه اش رو تاييد ميکنن

ملکه و دايي تسو ميگن که ما نبايد به هيونتو کمک کنيم چون وضعيت فعلي بويو هم تعريفي نداره تسو هم ميگه منم نميخوام بهشون کمک کنم ولي اگه اين کارو نکنم هيون تو از بين ميره و جولبون گسترش پدا ميکنه واز فبل فوي تر ميشه پس بايد هر طور شده کمکشون کنيم

يونگ پو همين طور که داره اونجا قدم ميزنه يوري رو ميبينه و تعقيبش ميکنه و ميبينه که سويا هم اونجاست

يونگ پو شب چند نفر رو ميفرسته و سويا و يوري ور دستگير ميکنن و ميارن بيرو ناز اونجا و يونگ پو هم خودش ماد پيششون و يکم لپ هاي يوري روميکشه و ميگه خيلي دلم براي تنگ شده بود


شب ميشه و اويي و موگول همه رو بيدار ميکنن و بهشون ميگن ما از اومديم اينجا تا يه شورش قبل از جنگ درست کنيم و خودمون رو نجات بديم فقط مواظب باشيد تا وقتي شورش انجام نشده کسي چيزي نفهمه

خبر فرار يوري و سويا رو به ماهوانگ هم ميدن اونمکلي عصبي ميشه

صبح ميشه و سربازاي هان پناهندههايي رو که در معدن سنگ کار ميکنن رو ميببرن بيرون و پميگن شما ديگه به معدن نميرويد بايد به عنوان پشتيبان در جنگ شرکت کنين تويي و موگول هم از شنيدن اين خبر جا ميخورن و ميخوره تو همه ي نقشه هاشون


يونگ پو  وماجين به جولبون ميان و وقتي داخل ميشن يونگ پو ميگه سويا و يوري پيش من هستن جومونگ و بقيه هم کلي تعجب ميکنن و يونگ پو در ادامه ميگه تنها راهي هم که وجود داره تا اونا زنده بمونن و پيشت برگردن اينه که از جنگ با هان منصرف بشي و بعد هم ميگه شما بايد به جاي جنگ با هان با بويو بجنگيد و وقتي اونجا رو تصرف کرديد بدينش دست من




جومونگ هم خشم وجودش رو ميگره و ..

   دیگه حالا چه بهونه ای برای نظر ندادن دارین

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط Vahid   |